الشيخ الصدوق ( مترجم : كمره اى )

139

كمال الدين وتمام النعمة ( فارسي )

آنكه هر كدام والى شهرستانى شوند بيعت كردند و چون نوميد شدند بيعت او را شكستند و بر او شوريدند و خدا هر كدام را بسرنوشت بيعتشكنان ديگر به خاك افكند سعد گويد سپس مولايم حسن بن على عليه السلام با آن پسرك براى نماز برخاستند و من از خدمت آنها برگشتم و در جستجوى احمد بن اسحق برآمدم گريه كنان پيشواز من آمد گفتم چه تو را تاخير انداخت و چرا گريه ميكنى ؟ گفت من جامه اى را كه مولايم دستور احضارش را داد گم كرده‌ام عرضكردم باكى بر تو نيست به آن حضرت اطلاع بده ، شتابانه خدمت آن حضرت رفت خنده كنان برگشت و صلوات بر محمد و آلش مىفرستاد گفتم خبر چيست ؟ گفت من آن جامه را زير پاى مولايم ديدم كه پهن بود و بر آن نماز ميخواند ، سعد گويد خدا را بر اين پيشآمد حمد گفتيم و پس از آن روز تا چند روز به منزل مولاى خود رفت و آمد كرديم و آن پسر را نزد او نديديم و چون به قصد وداع من و احمد بن اسحق و دو مرد كامل ديگر از همشهريان خود خدمت او رفتيم احمد بن اسحق خدمتش ايستاد عرضكرد يا ابن رسول الله ( ص ) كوچ نزديك است و غم و اندوه سخت ما از خدا خواستاريم كه بر جدت مصطفى و پدرت مرتضى و بر سيده زنان مادرت و بر دو سيده جوانان اهل بهشت عمويت و پدرت و بر ائمه طاهرين پدرانت رحمت فرستد و ما براى تو و فرزندت طلب رحمت كنيم و از خداوند خواستاريم كه ترا برترى دهد و دشمنت را سركوب كند و اين ملاقات را آخرين ملاقات ما با شما قرار ندهد و چون اين سخنان را ادا كرد مولاى ما اشك در ديده گردانيد تا آنكه اشكش بر گونه مباركش جارى شد و بر زمين چكيد و فرمود اى پسر اسحق بيش در دعاى خود باطل مخواه زيرا تو در همين سفر خدا را ملاقات خواهى كرد احمد از اينخبر افتاد و بيهوش